X
تبلیغات
رایتل

سنگ صبور
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند 
قالب وبلاگ


آلزایمر (حتما بخونین اما زیاد نخندین چون به سرتون میاد ):


دو تا پیرمرد با هم قدم می زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومی در حال قدم زدن بودن.
پیرمرد اول: »من و زنم دیروز به یه رستوران رفتیم که هم خیلی شیک و تر تمیز و با کلاس بود، هم کیفیت غذاش خیلی خوب بود و هم قیمت غذاش مناسب بود.«
پیرمرد دوم: »اِ... چه جالب. پس لازم شد ما هم یه شب بریم اونجا... اسم رستوران چی بود؟«
... پیرمرد اول کلی فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چیزی یادش نیومد. بعد پرسید: »ببین، یه حشره ای هست، پرهای بزرگ و خوشگلی داره، خشکش می کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه می دارن، اسمش چیه؟«
پیرمرد دوم: »پروانه؟«
پیرمرد اول: »آره!« بعد با فریاد رو به پیرزنها: »پروانه! پروانه! اون رستورانی که دیشب رفتیم اسمش چی بود؟

[ پنج‌شنبه 8 دی‌ماه سال 1390 ] [ 11:50 ب.ظ ] [ محمد امین ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 93871