X
تبلیغات
رایتل

سنگ صبور
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند 
قالب وبلاگ

پیرمرد بنگاهی شصت سال رو راحت داشت ….! شال سیدی و جای مُهر روی پیشونی قیافه ظاهر الصلاحی بهش داده بود … مخصوصا تسبیحی که تند تند میچرخوند و زیر لب ذکر میگفت…! در بنگاه که باز شد صاحب بنگاه سرش رو بلند کرد و نگاهی به زن و دختر همراهش انداخت … زن چهل و پنج شش ساله بود و دختر همراهش ...شونزده هفده ساله … زن سلامی کرد و گفت :حاج آقا اُتاق خالی دِرن ؟.

پیر مرد بنگاهی انداز وَراندازی کرد و گفت :چن نِفَرن خواهر جان ؟
زن گفت :مُو با همی دخترُمُم حاج اقا …. دونفر !
مرد بنگاهی اشاره ای به صندلی کرد و گفت : بشین ببینُم !… پس کو شوهرت خواهر ؟
زن همونطور که داشت مینشست گفت : شوهرم عمرش ره داده به شما… بقای عُمر شما بشه غشی بود حاج آقا … بار آخرم تو حموم عُمومی زیر دوش غَش کِردمُرد … مو موندُم با همی دختر ویلون و سِیلون … یک اتاقی اگه بشه خوبه…. کرایه زیاد نِمتِنُم بُدُم …خانِه های مِردُم کارگری مُکُنُم که دستُم دراز نبشه پیش کسی !
مرد بنگاهی گفت : خدا ساخته بَرات …یَک اُتاق هست با یَک اشپزخانه کوچیکه مقبول… هَمی پُشته … اِنگار اَصَن فقط بدرد شما مُخُوره … سَر مُسترابشَم یک دوش دِره … بره حموم رفتنم خوبه همونجه !
زن گفت اجارش چنده حج اقا ؟مرد بُنگاهی گفت : حرف اِجاره نَزن خواهرُم… شما سایه بالا سر نِدرن … پس مسلمونی کجا رفته ؟ خدا و پیغمبر چی ؟ مال خودمه اونجه … دلم مِخه بدُم شما بیشینن !
زن گفت: حاج اقا ایجوری که نمشه …! مجانی که نمشه خب..!
مرد بنگاهی گفت : چره نِشه خواهر … کار خیر مُکنُم ذخیره اخرت …مگه همه چی پوله ؟ … بخاطر ثِوابش … بخاطر علی ! بخاطر فاطمه ! تازه مگه مو گفتم مجانی ؟ مرد بنگاه دار به دختر که داشت روزنامه ها رو نگاه میکرد گفت : دختر جان یک زحمتی بیکیش برو او سوپر روبرو بگو سید عباس بنگاه دار گفته یادش نره شیر نگر داره …دختر گفت چشم ورفت بیرون…!
مرد بنگاهی به زن گفت : فرستادُمِش پی نُخود سیا …راستش مُو زَنُم مریضه … اگه قبول کنی هفته ای یک دوبار مو میام اونجه مِهمونِتُم … کار خِلاف شَرعَم نِماخام بُکنم … صیغه مُکنم که حلال حرومیشم درست بشه … خدا و پیغمبرم راضی بشن…چی
میگی حالا …؟
زن مِن و مِنی کرد و گفت : حج اقا روم نِمره اما راستشه بخی حرفی نِدرم ….! فقط دلُم نِمخه دخترم بفهمه مادرش صیغه رفته !
مرد بنگاهی گفت : زن حسابی کی خودته گفت ؟ مو دُخترته مُگم… !
زن مثل ببر تیرخورده از جا بلند شد گفت : خجالت بیکیش با ای سن و سالت پیره سگ … همی بود بره خدا و پیغمبر ؟ همی بود بره علی و فاطمه … هَمی بود بره ثوابش ؟ ای خاک عالَم تو او سَرت بره با او مسلمونی و خدا پیغمبرت … زن در رو محکم زد به هم رفت بیرون … بنگاهی از پشت شیشه زن رو دید که دست دخترش رو گرفت و کشید بُرد …پیر مرد بنگاهی گفت : آدم ایروزا بیزار مِره از کار ثواب… نِمخی نَخا … مُدُمش اِجاره …دُخترتم تحفه ای نبود ….دختر لاغر مُفتش گیرونه …. والله...

[ دوشنبه 5 دی‌ماه سال 1390 ] [ 11:16 ق.ظ ] [ محمد امین ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 93428