X
تبلیغات
رایتل

سنگ صبور
ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند 
قالب وبلاگ

سلام به همه دوستای گلم میخوام یکی از خاطرات سربازی مو واستون بنویسم.




روزای دم عید بود و ماهم توی پادگان.نصف سربازا مرخصی بودن ،اما من چون دوست داشتم سیزده بدر خونه باشم مرخصی نیومدم ،چند کیلو پسته به عنوان دسر به گروهان ما داده بودند.

اشد دوست صمیمیم بود گفت: محمد امین اینا رو خدایی بین بچه ها تقسیم کن من برم نماز بخونم.

گفتم:خدایی؟

گفت خداییِ خدایی.

رفت ومنم کیسه رو اوردم گفتم همه بشینید سهم هر کسی رو میریزم جلو دستش.

یهو یاد این این شعر افتادم


یه نفر خوابش میادو واسه خواب جا نداره...!
یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره...!
یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره...!
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره...!
... یه نفر از بس بزرگه خونشون گم میشه توش...!
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره...!
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره...!
انتخابم می کنه,پولشو اما نداره...!
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه...!
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره...!
یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی...!
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره...!
یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد...!
مامانش می گه اینا گرونه اینجا نداره...!
یه نفر تولدش مهمونیه,همه میان...!
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره...!
یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش...!
یکی داره می میره,خرج مداوا نداره...!
یکی دوس داره که کارتون ببینه,اما کجا...!
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره...!
یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره...!
یکی طاقت واسه صدور ویزا نداره...!
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه...!
یکی از بس که نخورده شب و روز »نا« نداره...!
یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس...!
یکی هم برای گرمای دساش »ها« نداره...!
بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل...!
مگه درس و مشق و شور و شوق و رویا نداره...!
یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم...!
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره...!
همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما...!
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره...!
آدما از یه جا اومدن,همه می رن یه جا...!
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره...!
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت...!
با نمیشه...!
با نمی خوام...!
با نشد...!
با نداره...!
برو ادامه، بد نیست بخونی




گفتم صداتون در نیاد تا وقتی که کاملا تقصیم شد،کسی هم دست نزنه.

به نفر اول چهار مشت دادم،نفر دوم دو مشت ،نفر سوم،نصف مشت

خلاصه تقسیم شد، یکی بود نیم کیلو داشت ،یه نفر بود 10 دانه داشت.

سر و صدا رفت بالا ،شاکی بودن عجیب ،

:اخه این چه وضع تقسیم کردنه ؟مگه ما مسخره توایم؟

ارشد رسید در حالی که آسایشگاه داشت منفجر میشد.

یه نگاه کرد به پسته های کم و زیاد گفت:محمد امین من به تو اعتماد داشتم،این دیگه چیه؟

گفتم:مگه نگفتی خدایی؟منم خدایی تقسیم کردم.

یه خورده فکر کرد بعد گفت نه پای وجدان خودت تقسیم کن.

همه پسته هارو جم کردم ،اول نشستیم پسته های بسته رو جدا کردیم،(نیم ساعت طول کشید)به تعداد تقسیم کردم،بعد باقی پسته ها دونه دونه.

یه دونه اضافه اومد پوستشو گرفتم ،رفتم پرت دادم رو پشت بام آسایشگاه.



یادش به خیر واسه همه خاطره شد.

[ جمعه 28 بهمن‌ماه سال 1390 ] [ 08:53 ب.ظ ] [ محمد امین ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 93428